495 غزل در دیوان حافظ
انت روائح رند الحمی و زاد غرامی • فدای خاک در دوست باد جان گرامی
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی • دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی • کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی
احمد الله علی معدله السلطان • احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی • حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی • که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی • چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی • گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی • فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
نوش کن جام شراب یک منی • تا بدان بیخ غم از دل برکنی
صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی • برگ صبوح ساز و بده جام یک منی
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی • سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی • خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی • اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
سحرگه ره روی در سرزمینی • همی گفت این معما با قرینی
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی • ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی • من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی • می خواند دوش درس مقامات معنوی