495 غزل در دیوان حافظ
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی • تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی • گفت بازآی که دیرینه این درگاهی
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی • در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی • خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی • خیال سبزخطی نقش بسته ام جایی
سلامی چو بوی خوش آشنایی • بدان مردم دیده روشنایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی • دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی • هر جا که روی زود پشیمان به درآیی
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی • این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی