495 غزل در دیوان حافظ
ز در درآ و شبستان ما منور کن • هوای مجلس روحانیان معطر کن
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن • چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن • به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
بالابلند عشوه گر نقش باز من • کوتاه کرد قصه زهد دراز من
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من • ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین • عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین • خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این • بر در میکده می کن گذری بهتر از این
به جان پیر خرابات و حق صحبت او • که نیست در سر من جز هوای خدمت او
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو • از ماه ابروان منت شرم باد رو
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو • یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
ای آفتاب آینه دار جمال تو • مشک سیاه مجمره گردان خال تو
ای خونبهای نافه چین خاک راه تو • خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو • زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو • پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو • جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
خط عذار یار که بگرفت ماه از او • خوش حلقه ایست لیک به در نیست راه از او
گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو • باد بهار می وزد باده خوشگوار کو