495 غزل در دیوان حافظ
گل بی رخ یار خوش نباشد • بی باده بهار خوش نباشد
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد • عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد • قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد • زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد • دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد • بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد • دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد • از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد • کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
عشق تو نهال حیرت آمد • وصل تو کمال حیرت آمد
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد • حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد • هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد • که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
سحرم دولت بیدار به بالین آمد • گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند • نه هر که آینه سازد سکندری داند
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند • وان که این کار ندانست در انکار بماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند • چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند • مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند