495 غزل در دیوان حافظ
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند • چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند • پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند • که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
بود آیا که در میکده ها بگشایند • گره از کار فروبسته ما بگشایند
سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود • رونق میکده از درس و دعای ما بود
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود • رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود • سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود • مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود • دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود • گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود • ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود • تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود • تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود • و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
گوهر مخزن اسرار همان است که بود • حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود • تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود • که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
آن یار کز او خانه ما جای پری بود • سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود