495 غزل در دیوان حافظ
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست • بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست • وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است • شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
المنه لله که در میکده باز است • زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است • به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
حال دل با تو گفتنم هوس است • خبر دل شنفتنم هوس است
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است • وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است
کنون که بر کف گل جام باده صاف است • به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است • صراحی می ناب و سفینه غزل است
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است • سلطان جهانم به چنین روز غلام است
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست • دری دگر زدن اندیشه تبه دانست
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست • گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
روضه خلد برین خلوت درویشان است • مایه محتشمی خدمت درویشان است
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است • بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است • وز پی دیدن او دادن جان کار من است
روزگاریست که سودای بتان دین من است • غم این کار نشاط دل غمگین من است
منم که گوشه میخانه خانقاه من است • دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است • ببین که در طلبت حال مردمان چون است